تبليغاتX
انجمن ادبی شهر خنج

انجمن ادبی شهر خنج

بی هر بهانه حرف دل آغاز میکنند

مسلخ

 

 

من نمی دانم

تو که هستی

تو چه می خواهی

تو کجای مسلخ بی راه و  برگشت می آ یی

 

تو که هستی

های

منظر چشمان بی سویت گرازان باد

ای سکندر

بسته بر کانون چشمانت خزانی سخت

برده بر مکث صدایی سرد

مانده بر راهت تلی از مار

شب روان روبهان،کفتارها،سگها

و شغالان نگون بختی که می خواهند

جسم مردار تو را با زخم دل هر دم

قطعه قطعه  کنند 

 

من نمی دانم

تو که هستی  

تو چه می خواهی

در پی راهی؟

آوایی؟

چه ...

 

تو ...

نمی دانم

تو کجای مسلخ بی راه و برگشت می آیی

کامران شهرهای درد را مانی

وامدار مرزهای سخت را خوانی

سایه های چشمه های زهر هستی تو

 

من نمی دانم

تو چه هستی

تو چه می خواهی

من چه نفرینت کنم

ای خسته نفرین مست

سو سوی جنگاورانت پر تلاطم باد

خانه اندوه الفاظ فرو خرده

 

ای سکندر

ای فلان بر سر

ای فلان بر در

ای نهان بر کاسه های خالی اشکوب

چادر اسطوره های بی در و پیکر

چاه افکارت جنون آمیز

 

ای سکندر

شاه بی فرجام ریشه خشکان و زوال سازه ایران

آن سراسیمه  عبور آتشین پیکر

فردین شهریاری (راوی)

+ نوشته شده در  جمعه 1387/07/12ساعت 11:8  توسط دبیر انجمن  | 

شاعران یاد

 

"  به مهدی اخوان ثالث "

یک نفر

آنسو

فلان

آن مرد

آنسوتر

که نشسته با خودش اسرار می خواند

آری او

مرد شهر آشوب اکنون خفته آشوب است

راوی

کاسه صبر از جبین سر ریز

وامدار سایه های کاروان رفته  

 

یک نفر

آری فلان

آن مرد

آسمان رفته از ابرانه های تازه درد است

شب نشین کوی بی برزن

آری

راوی است این

 نام او فردین

داستانش همچنان پر آتش و درد است

کاخ دردش از گلو رندانه می گردد

مرد شهر آشوب اکنون خفته آشوب است

 

همچنانش ماث می بیند

ماث

استاد شهر آشوب شعر شاعران یاد

قاصدک را پرده میخواند

منتشا هم کیشه ای بی کینه گردیده

بازوان سال های سخت رنجیده

راوی است این ماث

شهر پژواکش روان رفته

درد میخوانند مردان نجنبیده

 

یک نفر آنسو فلان آن مرد آنسوتر

که نشسته با خودش اسرار می خواند

آری او

مرد شهر آشوب اکنون خفته آشوب است

 

دل فرود آورده آن پر زخم

آن زبان رزم

همچنانش بزم

آن نهیب روزهای  سخت بی مجمر

 

این ماث است

که هبوطی کرده در من

لیک می بیند

این نگفته شعر های خسته ماث است

داستان مردمان شهر سنگستان

جاده های رفته و برگشته دیروز

بسته بر گرمای یک آتشگهی روشن

 

 

فردین شهریاری ( راوی)

 

 

 

 

·          توضیح:

·          شعر بالا برگرفته از یک خواب است  خوابی که همسفرانش  راوی و ماث هستند و هیچ تلقین  شخصی وارد نبوده است

·          ماث مخفف نام کامل  مهدی اخوان ثالث  به گفته خودش 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/06/26ساعت 15:12  توسط دبیر انجمن  | 

بعضا دوستان اين سوال رو دارند كه كي وبلاگ انجمن اپ ديت ميشه ؟‌ از آنجا كه مطالب اين وبلاگ از دست نوشته هاي دوستان عزيز در انجمن ادبي تهيه ميشه به محض اينكه كسي مطلبي رو براي ما ارسال كنه اونو در وبلاگ انجمن قرار مي ديم . دوستان لطفا كم لطفي نكنند و مطالب جذابشون رو در قسمت نظرات قرار بدن تا اونو توي وبلاگ قرار بديم .

بعد دوستاني كه لطف مي كنند و نظر مي دند دقت كنند كه تيك قسمت نظرات خصوصي رو نگذارند . در اينصورت امكان نمايش نظر براي ما نيست

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/06/26ساعت 14:40  توسط دبیر انجمن  | 

دوستاني كه به مطالعه و بازديد از وبلاگ مي پردازند دقت فرمايند كه بنا به دلايلي از اين به بعد نظراتي كه فاقد اسم باشند(يا اسم مستعار) نمايش داده نخواهد شد . همچنين دوستان سعي كنند به هر شكل كه هست نظرات را به فارسي بنويسند .  با تشكر از دوستان عزيزي كه وقتشان را با ما قسمت مي كنند .

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/06/17ساعت 1:4  توسط دبیر انجمن  | 

سرنوشت : (برعكس پانوشت ) - نظام اين به شدت داستان است و اصلا حق مغلطه و تخطئه نداري .

امضا : هنك

---------------------------------------------------------------------------------------------------------------

مي دوني ؟ فكراشو كه كردم مرغها خيلي هم دلشون نميخواد پرواز كنند . فكر كنم از يك كت و شلوار و كراوات بيشتر لذت ببرند . اگه نه چرا هيچ وقت سعي نكردند بپرند ؟ يه بار يه مرغي رو گرفتم بالهاشو كشيدم و با يه سيم بستم ، خاك بر سر باز خورد زمين . نمي دونم . شايد اگه يه سيگار بكشم شايد حالم بهتر بشه . راستي زشت نباشه وسط خيابون ؟ مثلا مردم روزه ان ها . به من چه . بزار دودمونو بكنيم . هر چي مي خوان بزار چشم غره برن ما هم دايورتش مي كنيم به ... . پقي مي زنم زير خنده . مردك ور قلمبيده اي كه مثلا خيلي آدم بود جور عجيبي نگاهم كرد . مثلا چشم غره مي رفت اما ته نگاهشو كه دست مي كشيدي خراب يه پك سيگار بود . واسه همين بود كه دهنشو باز نكرد . مطمئنم . فكر كنم اينم مثل مرغه است . بيشتر دوست داره كت و شلوار بپوشه تا اينكه پرواز كنه . نمي دونم منم اينجوري بودم . شايد . البته خيلي مطمئن نيستم . اصلا همه چي عوض شد . خودم ، زندگي ام . بعد اون تصادف  . .. اها شما در جريان نيستي . من چيزي حدود بيست و پنج دقيقه قبل تصادف كرد خيلي الكي بود ها . داشتم مي رفتم آنطرف خيابون كه مثلا مرغ سهميه اي بخرم . كه يه ماشين بهم زد . اولش نفهميدم چي شد ؟ اما وقتي ديدم راننده مي كوبه تو سر خودش تازه دوزاري ام افتاد . مثل همين حالا پقي زدم زير خنده . از جام بلند شدم . خودمو تكون دم و راه افتادم . ملت مثل مور و ملخ دور من جمع مي شدند . عجب آدماي بيكاري . در هر صورت بعد از اون ديدم به زندگي عوض شده . مثلا ديگه دوست ندارم برم مرغ بخرم . چرا ؟ چون اون احمق بيشتر از مرغ بودن و پرواز كردن كه خيلي هم خوبه دوست داره كت و شلوار بپوشه . يا اينكه خودم اشتياق عجيبي به پرواز دارم . يه بار هم سعي كردم پر بدك نشد . از مرغه مطمئنا بهتر بود . در كل فكرشو كه بكني مردن چندان هم بد نيست . وقت كاش يكي بود كه با هم پرواز مي كرديم . /

مهرزاد مقدس

+ نوشته شده در  جمعه 1387/06/15ساعت 19:11  توسط دبیر انجمن  | 

چاه چشمهايت

بيژنم

يوسف

قطره آبي

پيراهن نيستي

آتش ...

يك شست ريزعلي ميشوي

و يك قطار حرف

-هيس-

عروس خانم منيژه بله ؟؟؟

به عزا مي نشيني نداشتنم را

چشمهات از من

من از چشمهات

افتادم

 

+ نوشته شده در  جمعه 1387/06/15ساعت 19:7  توسط دبیر انجمن  | 

آسمان گورستان پالتویی پشمی بر تن داشت . درختان کاج که چون نرده هایی مزرعه مرده ها را محافظت می کردند، به ریتم غمگینانه غروب ، در مهاجرت باد می رقصیدند . کلاغ ها، هر از گاهی سکوت مطلق بودایی آرزوهای مرده را بی ملاحظه می شکستند...

سميه قادرپور


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه 1387/06/15ساعت 19:3  توسط دبیر انجمن  | 

کشون کشون خودم رو کشیدم کنار پنجره به بیرون زل نزدم فقط نگاهی گذرا انداختم هیچ چیز نظرم رو جلب نکرد به طرف آشپزخونه رفتم در یخچال رو باز نکردم روی کاببینت رو هم نگاه نکردم فقط پریدم روی پیشخون نشستم پاهام رو هی تکون دادم و هی به خونه صد متریم نگاه کردم ...

الهه خلوتي


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/05/30ساعت 0:55  توسط دبیر انجمن  | 

سنگسار

---------------------------------
يكي از سنگها را من برداشتم
اما من نكشتم
يكي از سنگها را تو برداشتي
اما تو نكشتي
يكي از سنگها را او برداشت
اما او......
مار كلفت كم طولي بود
سنگها او را كشتند

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/05/30ساعت 0:52  توسط دبیر انجمن  | 

 زلزله

----------------------------------
از اين به بعد
همه ي زلزله ها قابل پيشبيني اند
از اين به بعد
همه ي چشمهاي سرمه اي 
مسبب آوارهاي عميقند

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/05/30ساعت 0:52  توسط دبیر انجمن  |